تقدیم به دلبرکم

در خیال هم نمیگنجید

به گمانم نیمه شب بود

چرا که صبح که برخاستم

ناگاه تو آنجا بودی

شهزاده ی کوچک من

نگاهش کن

بهترین آفریده ی  خداوند عشق

میدانستم چه باید کرد

تا مهرت را شامل شوم

و تو نیز مرا به فراموشی نسپاری:

پس این شعر را برایت سرودم

امید که ساده باشد

و شیرین و لطیف

چون تو.

 

Georg Heym

/ 5 نظر / 17 بازدید
شفق

سلام ... نمی دونم من رو یادتون میاد یا نه ... من تازه به کامنت آخری که در وبلاگم گذاشته بودید که مال 2 سال پیش بود برخوردم و جواب دادم ... امیدوارم که خوب باشید و روزگار بر وفق مرادتون باشه ... خیلی خوشحال شدم که هنوز هم دوستی قدیمی بعد از این همه سال می نویسه و وبلاگش برقرار هست، شاد باشید

دخترک

چه عجب! میگفتی گاوی گوسفندی چیزی قربونی میکردیم!![خنثی]

مهرنوش

وااای....وااای...چه شهزاده خوشبختی.آخ حامد داداشی؛ حالم خووووب شد؛ مرسی.

نسیم شهریوری

ببینم خیال نداری این ترجمه ها رو کتاب کنی برادر؟ یا کتاب کرده ای و ما بیخبریم؟